
روزي روزگاري يه آقا غضنفري بود كه اونم مثل خيلي از ما زندگي مي كرد ولي اتفاقاتي تو زندگيش مي افتاد كه شايد شنيدش براي شما هم جالب باشه:
اولين اتفاق مهم در زندگي آقا غضنفر دانشگاه رفتنش بود. اين آقا غضنفر در دوران راهنمايي و دبيرستان خيلي درس خون بود(به قول خودمون خرخون بود) ولي مشكلي كه داشت اين بود كه مطالبا معمولاً چند دقيقه ديرتر از بقيه متوجه ميشد(يعني دير مي گرفت) و مثلاً سر كلاس اگر معلم حرف خنده داري ميزد اون بعد از اينكه همه ساكت مي شدند تازه مي فهميد كه بايد بخنده يا سر جلسه امتحان هميشه آخرين نفري بود كه از سر جلسه بلند ميشد.راستي اين آقا غضنفر ما فكر ميكرد كه خيلي خوش تيپه و همه دوست دارند يه جورايي باهاش هم صحبت بشند،دختر و پسرشم فرقي نمي كرد،(البته فقط خودش اين اعتقادا داشت)
بالاخره آقا غضنفر دوران ابتدايي و راهنمايي را با معدل بالا گذروند و تو دبيرستان هم رشته رياضي را انتخاب كرد تا رسيد به دوران پيش دانشگاهي...
آقا غضنفر قبل از رسيدن به اين دوران از وزن نسبتاً بالايي برخوردار بود ولي چشمتون روزگار بد نبينه، آقا غضنفر ما تو اين دوران شده بود يه پوست و استخوان، غذاهاش تو سه وعده مختصر خلاصه ميشد و خوابش به زور به روزي 6 ساعت مي رسيد و زانوهاش از درد پيمودن پله هاي كتابخانه ساييده شده بود.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. غضنفر با كلي مداد و پاك كن و تراش عازم صحنه رقابت شد و پس از چهار پنج ساعت طاقت فرسا با چهره اي شاداب و خندان از جلسه خارج شد و مدام دانشگاه صنعتي را به دوستاش وعده مي داد.
روز اعلام نتايج غضنفر كه تازه كامپيوتر خريده بود و تازه ياد گرفته بود چطور ميشه بري تو اينترنت، با شوق زياد كامپيوتر را روشن كرد ولي باديدن رتبه نجومي خود( يعني از 5 رقم به بالا ) دنيا را در چشم خود تيره و تار ديد و آقا غضنفر كه خيلي دوست داشت همه بهش بگند آقا مهندس، تو انتخاب واحداش فقط رشته هاي مهندسي را وارد كرد كه تعدادي از اونا هم نام پيام نور را با خودش يدك مي كشيد.
روزها گذشت و آقا غضنفر روز را با آرزوي مهندس شدن و شب را با كابوس پيام نوري شدن سپري كرد تا اينكه روز اعلام نتايج نهايي كنكور فرا رسيد و كابوس آقا غضنفر به واقعيت تبديل شد:« مهندسي نرم افزار- دانشگاه پيام نور چناران »
آقا غضنفر كه تعريفاي جالبي از پيام نور نشنديده بود، با ديدن اين انتخاب خيلي ناراحت شد ولي با كلي كلنجار رفتن با خودش، تصميم گرفت به جمع ما بپيونده ولي از عاقبت كار خودش بي خبر بود.
مهرماه به نيمه رسيده بود كه نوبت ثبت نام آقا غضنفر فرا رسيد...
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 توسط حسن غلامی
| لينك ثابت |