به چناران گفت روزی عیب جویی
که پیدا کن به دانشگاه نکویی
که دانشگاه اگرچه مثل حوریست
به هر جزوی ز حسن او قصوریست
ز حرف عیب جو آموزش بر آشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت
اگر در دیده چناران نشینی
به جز بیابان دانشگاه نبینی
تو کی دانی که دانشگاه چه سان است
کز و چشمت همین بر ساختمان است
دل چناران ز دانشجو چو خون است
تو سلف سرویس می بینی که چون است
غذای سلف دیدی سنگ در آن
که دانشجو برایش می دهد جان
کسی را کو دانشگاه کنی نام
نه آنست او که از من برده آرام
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط حسن غلامی
| لينك ثابت |